|
دوستای گل و مهربونم خداحافظ يـادتان اينجا بماند يادگار
نظرات دوستان برام خاطره است چه اون دوستاني که هميشه نظرات محبت اميز داشتند و چه اون دوستاني که نظرات طنز اميز برايم به يادگار گذاشتند ، همه شما را دوست دارم خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که... بفهمی تر شدن چشمام خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید به یاد اون آسمونی که منو از چشم تو میدید اگه گفتم خداحاففظ نه اینکه رفتنت ساده ست نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا خداحافظ خداحافظ خداحافظ مواظب خودتون باشین + نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388 12:55 توسط صدف |
چه بنويسم , چه بگويم که لايق چشمان زيبايت باشد دستانت به لطافت گل هاي بهاريست قلبت مثل درياي صاف و آبي روي ماهت مثل مهتابي که خود را در قلب آسمان , در دل شب جاي داده است ستاره من بدرخش که تک ستاره قلب من هستي فداي آن اشک هايت که همچون مرواريدي روي گونه هايت ملغزيد پدرم اي تنهاترين گل عشق , اي پروانه ي احساس من برايت آواز عشق را مي خوانم پدرم اي همدم شب هاي سرد من طنين صدایت هنوز در گوشم خود نمايي مي کند پدرم اي بهانه ي زندگي من برايم تا ابد بمان که با نوازش دستان گرمت زنده ام راست گفتند که پدر شعر بهشت است
علی علیه السلام و زیبائیها: زیباترین معلم: علی تربیت شده دست پیامبر (ص) بود. ببخشید به کسی خبر ندادم + نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388 15:48 توسط صدف |
تقديم به همه مادران فداکار و مهربان ... my mother i love you and i need you,even tough
مادر الماسي است گرانبها که در روز ازل، در ظلمات و تاريکي روز اول خلقت به هر انسا ني عطا شده. موهبت خدايي که بدون در نظر داشتن مرزهاي خاکي، بي خبر از همه رفتارهاي نژاد پرستانه، به دور از هر گونه اختلافات طبقاتي و فرهنگي به مستمند و ثروتمند به يک نوع بخشوده شده. مادر رنگ نميشناسد. سياه و سفيد نميشناسد. در پيشگاه مادر رنگ نيست، فرق نيست. مادر تکه اي از خداست مادربه مانند مرواريدسپيدي است كه درصدف قلبم جاي دارد ودرهربار بازشدنش روح عشق واميد را دركالبدجانم ارزاني مي دهد. مادر مي ستايمت ، زيرا گرمي اشعه هاي نگاهت ازخورشيد هم گرمتراست . استواريت ازكوه هاي سربه فلك كشيده هم محكم تراست . هيچ عشقي مانندعشق مادربه فرزند نيست وهيچ كلمه وجمله يي جوابگوي ارزش نامت و وجودت نيست . مگراينكه بهشت زيرپاي مادران است . برای کادوی روز مادر جی آماده کردی ؟؟؟ + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 1:0 توسط صدف |
داستان عشق سوخته........؟؟؟ اگه طاقت نداری نخون..... سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود : ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه ! اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه. ( از الان شروع کنید هیچ وقت دیر نیست! زووووووووووووووووووووووووووووود
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 12:26 توسط صدف |
درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت: ''آیا می توانم با تو همسفر شوم؟'' ثروت گفت: ''نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.'' پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست. غرور گفت: ''نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.'' غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: ''اجازه بده تا من با تو بیایم!'' غم با صدای حزن آلود گفت: ''آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم.'' عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: ''بیا عشق تو را خواهم برد.'' عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید: ''آن پیر مرد که بود؟'' علم پاسخ داد: ''زمان'' عشق با تعجب پرسید: ''زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟'' علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت: ''زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.......''
تکراریه ولی قشنگه ! روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت '' . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست . فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : '' با من بگو از انچه سنگيني سينه توست .'' گنجشك گفت '' لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت '' ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت '' و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي. اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد. + نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 23:58 توسط صدف |
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 22:12 توسط صدف
سر كلاس درس معلم پرسيد:هي بچه ها چه كسي مي دونه عشق چيه؟ هيچكس جوابي نداد همه ي كلاس يكباره ساكت شد همه به هم ديگه نگاه مي كردند ناگهان لنا يكي از بچه هاي كلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي كه اشك تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با كسي حرف نزده بود بغل دوستش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد .بغض لنا تركيد و شروع كرد به گريه كردن معلم اونو ديد وگفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟لنا با چشماي قرمز پف كرده و با صداي گرفته گفت:عشق؟دوباره يه نيشخند زدو گفت:عشق... ببينم خانوم معلم شما تابحال كسي رو ديدي كه بهت بگه عشق چيه؟معلم مكث كردو جواب داد:خب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم لنا گفت:بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف كنم تا عشق رو درك كنيد نه معني شفاهيشو حفظ كنيدو ادامه داد:من شخصي رو دوست داشتم و دارم از وقتي كه عاشقش شدم با خودم عهد بستم كه تا وقتي كه نفهميدم از من متنفره بجز اون شخص ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه خيلي سخته كه به يه چنين عهدي عمل كنه. گريه هاي شبانه و دور از چشم بقيه به طوريكه بالشم خيس مي شد اما دوسش داشتم بيشتر از هر چيز و هر كسي حاضر بودم هر كاري براش بكنم هر كاري...من تا مدتي پيش نمي دونستم كه اونم منو دوست داره ولي يه مدت پيش فهميدم اون حتي قبل ازاينكه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزاي قشنگي بود صحبت هاي يواشكي ما باهم خيلي خوب بوديم عاشق هم ديگه بوديم از ته قلب همديگرو دوست داشتيم و هر كاري براي هم مي كرديم من چند بار دستشو گرفتم يعني اون دست منو گرفت خيلي گرم بودن عشق يعني توي سردترين هوا با گرمي وجود يكي گرم بشي عشق يعني حاضر باشي همه چيزتو به خاطرش از دست بدي عشق يعني از هر چيزو هر كسي به خاطرش بگذري اون زمان خانواده هاي ما زياد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت كه ديگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازين موضوع خيلي ناراحت شد فكر نمي كرد توي اين مدت بين ما يه چنين احساسي پديد بياد ولي اومده بود پدرم مي خواست عشق منو بزنه ولي من طاقت نداشتم نمي تونستم ببينم پدرم عشق منو مي زنه رفتم جلوي دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول كن خواهش مي كنم بذار بره بعد بهش اشاره كردم كه برو اون گفت لنا نه من نمي تونم بذارم كه بجاي من تورو بزنه من با يه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب كردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم من رو به رگبار كتك بست عشق يعني حاضر باشي هر سختي رو بخاطر راحتيش تحمل كني.بعد از اين موضوع عشق خبري نداشت اون فقط يه نامه برام فرستاد كه توش نوشته شده بود: لناي عزيز هميشه دوست داشتم و دارم من تا آخرين ثانيه ي عمر به عهدم وفا مي كنم منتظرت مي مونم شايد ما توي اين دنيا بهم نرسيم ولي بدون عاشقا تو اون دنيا بهم مي رسن پس من زودتر مي رمو اونجا منتظرت مي مونم خدا نگهدار گلكم مواظب خودت باش لنا كه صورتش از اشك خيس بود نگاهي به معلم كردو گفت: خب خانم معلم گمان مي كنم جوابم واضح بود معلم هم كه به شدت گريه مي كرد گفت:آره دخترم مي توني بشيني لنا به بچه ها نگاه كرد همه داشتن گريه مي كردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا براي مراسم ختم يكي از بستگان لنا بلند شد و گفت: چه كسي ؟ناظم جواب داد: نمي دونم يه پسر جوان دستهاي لنا شروع كرد به لرزيدن پاهاش ديگه توان ايستادن نداشت ناگهان روي زمين افتادو ديگه هم بلند نشدآره لناي قصه ي ما رفته بود رفته بود پيش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توي اون دنيا بهم رسيدن...لنا هميشه اين شعرو تكرار مي كرد ... خواهي كه جهان در كف اقبال تو باشد؟ خواهان كسي باش كه خواهان تو باشد خواهي كه جهان در كف اقبال تو باشد؟ آغاز كسي باش كه پايان تو باشد + نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388 20:6 توسط صدف |
يه سلام بهاري به همه دوستاي گلم! خوفيد؟؟؟شه خبلا؟؟؟چه كارا ميكنيد؟؟؟ اگه كسي گفت امروز چه روزيه؟؟؟ همیشه روز تولد آدم قشنگه
تولد
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388 11:49 توسط صدف |
عيد رو به همتون تبريك ميگم سوگل هفت سين دلم جمه همه جمه بازم بگو که کم داری منو دوباره سال نو شده تحويل سال نازنين تو با سليقه ی خودت سفره ی هفت سين و بچين امسال يه سال محشره ، با تو فقط خوش ميگذره فدای اون چشات بشم ، عيدی من يادت نره يه لحظه خنديدن ِ تو ، از همه چی قشنگتره تو لحظه ی تحويل سال ، عيدی من يادت نره وقتی ميای خبر بده تمام دنيا رُ واست هرچی که دلخوری داری بذار که موندگار بشن امسال يه سال محشره ، با تو فقط خوش ميگذره فدای اون چشات بشم ، عيدی من يادت نره يه لحظه خنديدن ِ تو ، از همه چی قشنگتره تو لحظه ی تحويل سال ، عيدی من يادت نره با رقص زيبای بهار گلايه های کهنه رُ الهی که سال جديد الهی که امسال برسی امسال يه سال محشره ، با تو فقط خوش ميگذره فدای اون چشات بشم ، عيدی من يادت نره يه لحظه خنديدن ِ تو ، از همه چی قشنگتره تو لحظه ی تحويل سال ، عيدی من يادت نره بهار را باور کن
بهار امد گلها چيدني شد لبانه دختران بوسيدني شد لبانه دختران هل است و ميخك به سوغات پسران دادني شد دختر خاله اينا برا تو ميرقصن.راستي به نامزدت بگو اونم بياد ببينه كه براش ميرقصن! چه رقصي برات ميكنن! همه دختر پسرا يه كف قشنگ به افتخار غزال و نامزدش ! غزال دوســــــــــــــــــت دارم + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 13:33 توسط صدف |
|